تبليغاتX
ایران امروز ما

ایران امروز ما

مسایل روز ایران من

سخن روز

درود بر شما
استقبال فراوان شما عزیزان از مقاله خانم شکوه میرزادگی مرا بر آن داشت تا در این دست نوشته با شما صحبتی داشته باشم . برایم تردیدی نیست که دست کم بخشی از این مقالات بهمانقدر که می تواند مورد قبول پاره ائی از شما قرار بگیرد ، می تواند خشم و خرده بینی کسانی دیگر را بر انگیزد.اتفاقا یکی از اصول آزادی ، آزادی اندیشه و اظهار عقیده است .هدف اصلی من در این وبلاگ برخورد عقاید و آرا - البته با ادب و نزاکت - بوده است . اصل ثابت شده تاریخ ما فقدان دموکراسی بوده است و ما چه بخواهیم و چه نخواهیم باید آن را تمرین کنیم .در ضمن من همیشه به اصالت آنچه در این بلاگ درج شده ایمان داشته ام و به همین دلیل آنها را بی کمترین حسابگری ، و بی هیچ امید سودی یا بیم از زیانی با شما در میان نهاده ام
دوست عزیز
ایران کهن ما روزهایی بس خطیر را می گذراند . احتمال حمله نظامی آمریکا به میهنمان - با توجه به سیاستهای ایران فروش آخوندی - هرروز بیشتر می شود. مباحثی پیرامون پرچم، حجاب و .... با همه الزام و مفید بودن ، مرا به یاد آن آخوندهای اصفهان عصر شاه سلطان حسین صفوی می اندازد که در کاخ شاه ودر حالی که شمشیر کشان اشرف افغان مشغول سر بریدن مردم ایران و در چند قدمی کاخ شاه بودند تا اندک زمانی بعد سرهایشان را از تن جدا کنند ، در باره این جدل داشتند که انگور چه اندازه باید بجوشد تا شرعا از خمریت بدر آید
**********
ایران ما غولی از غولهای روئین تن تاریخ است که در کشاکش زور آزمائیها و نشیب و فرازها ، گاه بصورت ابر پهلوانی میانداری کرده است و گاه زخم خورده و ناتوان بر زمین افتاده است ، ولی در همه این احوال ، سرسخت و سخت جان حضور خویش را در صحنه محفوظ داشته است . بسیار نبودند غولان تاریخ سازی که چنین دیر زمانی در صحنه تاریخ میانداری کرده باشند .به گفته گروسه مورخ فرانسوی : آن مشعلی را که در سپیده دم تاریخ در فلات ایران بر افروخته شد ، در کشاکش اعصار و قرون در دست خود نگاه داشته بود تا آنرا همچنان فروزان به شامگاه تاریخ برساند
از آن سپیده دم تاریخ که گروسه یاد می کند تا به امروز ، غولان تاریخ چون کلده و آشور و بابل و کارتاژ از صحنه تاریخ بیرون رفتند و یا چون مصر و یونان و رم بصورتی بنیادی تغییر ماهیت دادند ، و در قلمرو حفظ اصالت و هویت کهن ، عملا کسی بجز چین و هند و ژاپن در کنار ایران نماند ، هر چند که این هویت سیلی خور بسیار طوفانها شده است
 
ما ملتی هستیم که صرفنظر از تاریخ کهن سال خود، با تاریخ معاصر خود نیز مشکل داریم
ما هنوز نخواسته ایم اعتراف به خدمات 57 ساله شاهان پهلوی ، با همه تاثیرات بد و خوبی که بر جامعه ایرانی گذاشت ، با سرمایه ای که فراهم کرد تا آیندگان بر آن بسازند و پیش بروند کنیم
ما هنوز نخواسته ایم مریم خانم ، سمبل خون 200 هزار انسانهایی که بی جرم و جنایت در خون خود غلطیدند را خانم مریم رجوی بنامیم
ما هنوز قادر به درک این واقعیت تلخ نشده ایم که دست به فاجعه ای زدیم که اگر هم نامش انقلاب بود ، ناشیانه ترین و بد فرجام ترین ، و به تعبیری بی پرده تر احمقانه ترین انقلاب تاریخ جهان بود.انقلابی بود که به لعنت خدا نمی ارزید،هرچند که خودش لعنت خدا را بهمراه آورد . انقلابی بود که مبارزان انقلاب مشروطیت ایران را حتی در درون گورهایشان شرمنده ساخت ، زیرا در آن محیط جهل و خرافات فراگیر آنروز ، شجاعانه شیخ فضل الله نوری را با همه قداستش بجرم دشمنی با اصول اعلام شده مشروطیت-آزادی- بدار آویخته بودند ، و آزادی خواهان سال 57 که در مدرسه های عالی و دانشگاه های کشورمان درس خوانده بودند ، شیخ فضل الله دیگری را رهبر پیامبرگونه انقلاب آزادی اعلام کردند. میدانید چرا ؟ چون با همه آزاد اندیشی و دور اندیشی خود تاریخ کشورشان را نخوانده بودند که بیش از هزار سال سخنوران و متفکران و آزاد اندیشان این سرزمین در باره ماهیت واقعی مکتب آخوند هشدار داده بودند که : آخوند بهمان اندازه با کلمه آزادی بیگانه است که جن از کلمه بسم الله گریزان است
ندانسته ایم که چرا جنگ طولانی شد
و ..... و..... و
می دانید در عوض چه آموخته ایم ؟ یکدیگر را در آتش خشم خود بسوزانیم . هر کس با عقیده ما مخالف بود را به نوعی بکوبیم . وقاحت و عقده های شخصی خود را تا بدان جا میبریم که حق اظهار نظر کردن به یک دختر شریف ایرانی که در خارج از کشور اقامت دارد را با این استدلال احمقانه که : تو که ایران نیستی، هر وقت اومدی اینجا میتونی نظر بدی را نمیدهیم. و البته فراموش می کنیم که با همه مردانگی و شرافتی که داریم ذره ایی از شرف و اصالت او را نداریم . پس از چندی اینبار زنی داخل کشور را که عقایدش به نظرمان خوش نمی آید را الله گویان فاحشه درباری و ..... می نامیم . البته همه این کارها را با اعتقاد به الله و سیاسی نبودن و طرفدار ملا نبودن می کنیم. و البته فراموش میکنیم که خود با همه تنفری که از سیاست داریم مانیفست جمهوری خواهی اکبر گنجی را در وبلاگ خود درج کرده ایم ویا یقینا فراموش کرده ایم آنرا بخوانیم و یا اصولا نمیدانیم که اکبر گنجی کیست و به چه جرمی زندان رفت.البته نمی خواهیم هم بدانیم که جرم او پیکار با شب پرستان آزادی کش است که زیر نام الله دست به هر جنایتی می زنند. در کل یعنی شتر گاو پلنگ بازی می کنیم. هم مسلمان و مومن هستیم که متفکرانه نام الله را ترجمه می کنیم ، هم دروغ می گوییم و تهمت می زنیم و فحاشی می کنیم ، هم خرما را می خواهیم و هم خدا را. آنجا که لازم باشد آزادی خواه می شویم و جایی دگر یزید وار - بیسجی وار - وارد صحنه می شویم و در همان حال پلوی امام حسین مظلوم را هم نوش جان می کنیم . هنر کثیفی ست که نزد ما است و بس . باید هم چنین کنیم ، زیرا ما هویت نداریم
 
هویت ملی چیست
آیا منظور بازگشت به دوران سنگ و کلوخ هزاران سال پیش است؟ کاملترین و کوتاه ترین تفسیر را از سحر عزیز یار دبستانی دریافت داشته ام . با هم بخوانیم
 
شخصیت یعنی: آگاهی، خودآگاهی به هویت
و هویت یعنی: آگاهی، خودآگاهی به گذشته، به بیوگرافی، به ریشه ها، تبار و تعلق و خواستگاه فرهنگی. پس شخصیت ریشه در گذشته
و رو به آینده دارد، اما همیشه در زمان حال و نسبت به درجه آگاهی و خودآگاهی به هویت سنجیده می شود. نسبیت آگاهی و خودآگاهی
به هویت نیز بستگی دارد به کمیت و کیفیت اجزاء موجود و قابل تحقیق هویت. یعنی وابسته است به اجزاء دانسته ها، یعنی اطلاعات
در باره اجزاء تشکیل دهنده هویت. پس در یک جمله می توان گفت که: شخصیت فرد به درجه آگاهی و خودآگاهی او به اجزاء هویتش
وابسته انسان با شخصیت مستقل است. بر انسان مستقل نمی توان حکم راند. انسان با شخصیت سرنوشتش را به دست می گیرد.
در مورد جامعه نیز اینچنین است. ما می گوییم آلمانی ها یا فرانسوی ها، اسپانیایی ها، ژاپنی ها و غیره مللی هستند با شخصیت. چرا
اینچنین است؟ چون این ملت ها به هویتشان واقفند. هویت شان را تحقیقاً می شناسند. یک آلمانی یا اسپانیایی یا ایتالیایی با شخصیت به
تاریخش واقف است، چون آثار و اسناد تاریخش را حفظ کرده است و آنها برای همگان قابل تحقیق و دستیابی هستند. به همین دلیل او
دارای حافظه تاریخی ژرفی ست. هر چه تعداد افراد خودآگاه به گذشته و حال و دارای ایده ال ها و طرح هایی برای آینده، در یک ملت
بیشتر باشند، آن ملت با شخصیت تر است. بر چنین ملت هایی نیز نمی توان حکم راند و به یوغشان کشید
ملت ایران، ملتی ست با فرهنگ، و تاریخی دارد سرشار. پرسش این است که آیا ما ملتی آگاه و خودآگاه به هویتمان نیز هستیم؟ و پس
در نتیجه مجبوریم به این پرسش دردناک نیز بیاندیشیم که: آیا ما ملتی با شخصیتیم؟ پاسخ این پرسش را بایستی در مقایسه وضعیت فعلی مان با هویت تاریخی مان دریابیم
 
 
مسئله بسیار حساس تر و بنیادی تری که امروز با آن مواجه ایم مسئله بودن و یا نبودن است . مسئله این بوده و هست که نسل امروز ما یعنی نسل ایران سازان فردا ، پس از تجربه 27 سال حکومت سیاه اسلامی ، چه نقشی میباید و می تواند در جهان داشته باشد ؟ و آنهائیکه سه هزار سال با همت پدرانشان جای خود را در صف سازندگان کاخ تاریخ تمدن بشری نگاه داشته اند ، در فردای ایران جایشان کجا خواهد بود ؟ آیا بهمان آسانی که حکومتگران امروزی کشورشان می خواهند اینان هویت تاریخی و ملی خود را از دست خواهند داد ، و یا بهمان آسانی که جهان بزرگان می خواهند، اینان برای همیشه در دنیای جهل و خرافات و واپس ماندگی سکنی خواهند گرفت تا بهتر بتوان آنها را غارت کرد ؟

مشکل بزرگ ما مشکل هویت است . به ما گفته اند درگذشته هر چه بوده است نیرنگ بوده است وفریب وذهن ما را پر کرده اند از این گونه مطالب . وما هر گز درپی آن برنیامده ایم که به بررسی درست ویا نا درست بودن این گفته ها به پردازیم . ما باید به درک روشنی از گذشته برسیم .هیچ ملتی گذشته خود را با همه ی خوبی ها وبدی ها به دست فراموشی نمی سپارد .. ما ملتی هستیم که می توانیم به گذشته خو د افتخار فراوان کنیم . ما بایست هر چه از گذشته را با کمال دقت پاسداری ونگهداری کنیم تا آیندگان از نعمت دانستن درباره گذشته بی بهر ه نباشند . ما بایست ایران را درست بشناسیم وبشناسانیم . گذشته راز همبستگی ما است . گذشته نشان پیوند ما واقوام گوناگون ساکن این سرزمین است . گذشته را درهم شکستن نشانه ای برای درهم شکسته شدن امروز ما است . برای اینکه ایران امروز قوی وسرافراز بماند وبهانه جویی ها کشوررا درخطر قرار ندهد بایست پاسدار گذشته باشیم.آن راه رستگاری که نسل راه گم کرده ما باید جستجو کند راه بازگشت به خودی خویش ، به اصالت ملی، به ارزشهای دیر پای تاریخ و فرهنگ و هویت ایرانی است

 
 
تا درودي ديگر دوصد بدرود و يزدان پاک نگهدارتان
اردیبهشت ماه 1385
 
+ نوشته شده در  85/02/09ساعت 0:20  توسط مهشید  | 

آقایان ، دم شیر را رها کنید

در بيشتر جوامع پس از هر تحول سياسی قهر آميز، مثل جنگ، کودتا، و يا انقلاب که به تغيير حکومت منجر می شود، تغييرات و دگرگونی های وسيعی هم در زمينه های اجتماعی و اقتصادی آن جامعه بوجود می آيد
با نگاهی به تاريخ سياسی کشورها می بينيم که هر تغييری-چه درست و چه نادرست- ارتباط مستقيم دارد به رشد اجتماعی، اقتصادی و حتی فرهنگی آن جامعه. مثلا کشورهايي که نسبتا پيشرفته اند، نوع تغييراتشان بيشتر بنيادی و بر اساس منطق و اصولی جامعه شناسانه است و در جوامع کمتر پيشرفته تغييرات ظاهری، دلبخواهی و بيشتر ناشی از هيجان و يا خشم حاکم بر آن زمان خاص انجام گرفته است
اکنون که در کشورهای پيشرفته مردمان حق تعيين سرنوشت خود را به دست گرفته اند و صندوق های رای را به جای جنگ و کودتا و انقلاب گذاشته اند ، ديگر از اين تغييرات ناشی از هيجان و بی منطق در زندگی اجتماعی آنان، بوجود نمی آيد. و اما هنوز ما جهان سومی ها محکوم به گذار از اين نوع از تغييرات هستيم. و همچنان با هر تحول قهرآميزی، يا حتی با آمدن هر دولت جديدی، شاهد تغييراتی در جامعه مان هستيم که اکثرا بيهوده، بی منطق و بی پايه و اساس اند
مشکل قضيه بيشتر از آنجاست که چون اين تحولات معمولا يا ظاهرا برای رويارويي با ظلم و بی عدالتی و بدست آوردن آزادی انجام می شوند و در ابتدا از پشتوانه و پايه های مردمی برخوردارند، عاملين تغيير هم زورشان زياد است و در واقع قدرتی نامتعادل دارند، هر کاری که دلشان خواست می کنند و تغييرات بی منطق و بيهوده هم به شکلی گسترده و به شکلی دلبخواه انجام می شود. يعنی که هر رييس اداره و هر مدير مدرسه و هر آشنا و دوست و قوم و خويش کودتاگر و انقلابی و سرنگون کننده برای خودش تغييری را اعمال می کند که البته بستگی دارد به نگاه و سليقه و عقيده حکومت جديد
اما مهمترين نکته ای که در اکثر اين تحولات جهان سومی وجود دارد اين است که جديدی ها هر چه را که تصور کنند ربطی به حکومت قبلی داشته ويران می کنند يا در صدد ويرانی آن برمی آيند. و معمولا همين تصورات است که اشتباه و بی منطق عمل می کند. مثلا همين انقلاب پنجاه و هفت خودمان را در نظر بگيريم. انقلابيون مسلمان آمدند و چيزهايي را تغيير دادند که با هيج منطقی با آن انقلاب ارتباط پيدا نمی کرد. انقلابی که قبل از پيروزی شعارش استقلال، آزادی، جمهوری بود، و طيف وسيعی از سکولارها را هم در خود داشت، در نزديکی های پيروزی تبديل شد به استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی و هر چه را که فکر می کرد ربطی به گذشته دارد، چه گذشته دور و چه گذشته نزديک، مورد حمله و تجاوز قرار داد
و، در اين ميان، غير اصولی ترين، غير منطقی ترين و غير انسانی ترين حمله ها متوجه فرهنگ ملی ما شد. اين حمله به فرهنگ ما، و اين ممنوع کردن نشانه های اين فرهنگ نه تنها با شعار يا خواست استقلال و آزادی و جمهوريت قبل از پيروزی ربطی پيدا نمی کرد، می توانست کاری به کار جمهوری اسلامی هم،که ناگهان از دل آن انقلاب پديدار شده بود، نداشته باشد
مثلا اگر بپذيريم که جمهوری اسلامی بايد که با روش های مختص اسلام اداره شود و يکی از روش های اسلام آن است که حجاب را اجباری کنند، می شود فهميد که جمهوری اسلامی يعنی زنان را به زير حجاب بردن؛ يا اگر قبول کنيم که جمهوری اسلامی نود و نه درصد از حقوق زنان را، با معيار های امروزی جهان، قبول ندارد باز می شود قبول کرد که اين جمهوری اسلامی می تواند همه ی آن ها را از زنان بگيرد
برای من انسان قرن بيست و بيست و يکم هم که در آن جامعه زندگی می کنم و به اشتباه و يا به ناچاری پذيرفته ام که زير سلطه چنين جمهوری باشم، اين تغييرات حتی اگر قابل قبول نباشند، کاملا قابل درک هستند و من می توانم بفهمم که چون قوانين و مناسبات جمهوری اسلامی بر اساس قوانين و مناسبات اسلامی هزار و چهارصد سال پيش ساخته شده است آنها هم همه ی چيزهايي را که در هزار و چهارصد سال پيش قانون شده قبول دارند و حالا دوباره قانونی کرده اند
اما من انسان ايرانی چگونه می توانم درک کنم که چرا عيد نوروزی را که جد اندر جدم و قرن های قرن جشن گرفته اند نبايد جشن بگيرم. حتی آن مسلمان معتقدی که قرن ها شنيده -به درستی يا به جعل- که حضرت علی گفته است عيد نوروز را بايد گرامی داشت، يا امام جعفر صادق سفارش ديگری درباره نوروز کرده است، چگونه ناگهانی بايد بپذيرد که نوروز طاغوتی است و نبايد گرفته شود؟ يا نبايد در روزهای محرم عيد داشت؟ و اين دشمنی با فرهنگ ايرانی، که حتی با منطق خود آنها هم نمی خواند، يکی دو تا نبود
چه کسی می توانست، حتی در اوج جريانات انقلابی، توضيحی منطقی بدهد که چرا آقای خلخالی ـ يکی از مهمترين انقلابيون مسلمان ـ تخت جمشيد را طاغوتی می ديد و می خواست آن را ويران کند؟ يا آقای لاريجانی رييس سابق تلويزيون و ریيس شورای امنيت جمهوری اسلامی با چه منطق و چه نگاه تاريخی درستی ايرانيان قبل از اسلام را وحشی خوانده اند؟ و يا چگونه و بر اساس چه تحقيقی فلان امام جمعه فلان شهر می گويد که چهارشنبه سوری جشن آتش پرستان است؟
در مقابل اين همه بی فرهنگی و بی منطقی آيا من، به عنوان يک انسان ايرانی، حق ندارم فکر کنم که چرا نبايد فرهنگ خودم را گرامی بدارم . فرهنگی که اصلا هم فرهنگی مذهبی نيست و ربط يا تضادی با اسلام و يا هر دين و مذهب ديگری هم پيدا نمی کند؟ اين انقلابيون مسلمان از همان سال اول بنای ناسازگاری با اين فرهنگ را گذاشتند و هر سال به بهانه ای خواستند آن را تضعيف کنند. اما از آنجا که پشتوانه اين خواست فقط خشمی بی دليل و کور بود نه تنها خيال شان عملی نشد بلکه نتايجی وارونه را هم به همراه آورد. يعنی عشق و شور مردم روز به روز به آن چه در خطر بود بيشتر شد تا جايي که ديديم امسال در شب اربعين ـ که مصادف بود با عيد نوروز ـ حتی راديو تلويزيون های دولتی هم به جای سينه زنی مراسم جشن و سرور داشتند. و خود اين نشانه اين است که يا تصميم سال های اول اين حکومت مبنی بر اين که عيد نوروز طاغوتی است، و يا چهارشنبه سوری آتش پرستی است، و يا لازم نيست آن ها را جدی بگيريم، يا وقت محرم عيد داشتن حرام است، کاملا بيهوده و بی اساس بوده يا اين که اصرار بی توقف مردمان در نگاهبانی از سنت های فرهنگی ـ ملی شان کارساز بوده است
اما يکی از غير اصولی ترين و غيرمنطقی ترين عملياتی که انقلابيون مسلمان انجام دادند برداشتن نشان شير و خورشيد از روی پرچم ايران بود. به خواست يک يا چند آدم ناآشنا به فرهنگ ايرانی، يا مغرض يا خشمگين که فکر می کردند هر چيزی تا بهمن پنجاه و هفت بد و زشت و يا کفر است، شير و خورشيد را برداشتند. البته تاج را بهانه کردند و گفتند اين مجموعه سلطنتی است. اين بهانه هم از آن حرف های عجيب بود. وقتی که هنوز شاهانی در کار نبودند، وقتی که هنوز حتی امپراتوری هخامنشی بوجود نيامده بود ما هم نشان شير داشتيم و هم نشان خورشيد را
اين را ديگر برخی از باستانشناسان روشن کرده اند که بين ميترا و شير پيوندی وجود دارد. نشانه هايي هم وجود دارد که در رم، مردمان گرويده به مذهب مهر، ميترا را فرزند خورشيد، فرزند سنگ و فرزند آناهيتا می دانستند. آناهيتايي که همتای ميترا هم بود. و همه ی اين ها مربوط به قرن ها سال قبل است
ما شير را دوست داشتيم چون در جهان آن روزگار که حيوانات هر کدام سمبل چيزی بودند ايرانی ها شير را نماد قدرت و بزرگی می دانستند، قدرتی که به نظر آنها صاحب عقل و منش و رفتاری بزرگوارانه بود. ما گرگ را نماد نکرده بوديم که کارش فقط درندگی است، يا پلنگ را بزرگ نمی ديديم که ماه را هم بالا تر از خود نمی تواند ببيند و چنگ می اندازد تا آن را بگيرد و ببلعد
ما خورشيد را هم دوست داشتيم که گرما و نور آن مناسب طبيعتی بود که در سرزمين مان داشتيم. يعنی نيازمند آن بوديم
و در عين حال آناهيتا را دوست داشتيم، آن خدا، زنی که مادر آب ها بود و به عنوان يکی از دو خدای زمان چند خدايي انسان ها، مورد احترام بود و در بسياری از استوره ها جايش گاهی با خورشيد هم عوض می شد
بعد هم که تاريخ مان به عصر تک خدايي پا گذاشت، ما باز آن نماد ها را  به عنوان نشانه هايي از گذشته خود  دوست داشتيم. ما آنقدر متمدن بوديم که تاريخ و گذشته خود را، حتی اگر به آن باور و اعتقاد نداشته باشيم، ويران نکنيم. معابد آناهيتايي حتی تا دوران ساسانيان، که مذهب تک خدايي زرتشت در اوج قدرت خود بود، وجود داشت. کلی مجسمه آناهيتا داشتيم  با پوشش و بی پوشش، نشسته و ايستاده بر شير يا همراه شير
همين مجسمه ها بود که بوسيله مهاجمين عرب شکسته شد و اکنون رفته رفته شکسته هايش از اين طرف و آن طرف بيرون می آيد. آناهيتا برای مهاجمين قابل پذيرش نبود. شير و خورشيد اين مشکل را نداشتند، به هر حال در طبيعت بودند. اما آناهيتا، هم خدا بود و هم زن. از ديد آن ها از اين بدتر نمی شد. پس آناهيتا شکسته شد و معابدش از بين رفت
اما مردمان يا از آن جهت که همه ی اين نشانه ها را دوست داشتند، و يا از آن جهت که دل شان نمی خواست مهاجمين از راه رسيده همه ی گذشته آن ها را ويران کنند، راه حلی خردمندانه و زيبا انديشيدند و صورت آناهيتا را ميان خورشيد گذاشتند و در واقع خورشيد، يا پرتوی آن را، به جای حجاب دور سرش گذاشتند. همان نوری که بعدها مسلمانان دور صورت مقدسين خودشان هم گذاشتند و اين خورشيد خانم را نشاندند بر پشت شير-همان گونه که در معابد بر پشت شير می نشست- و پس از آن نيز در سکه ها، پرچم ها، و در جاهايي که نشانه های ملی لازم بود آن ها هم بودند. البته اين کارها به راحتی انجام نشد. دو سه قرن طول کشيد. دو قرن پس از آن که پرچم ما را تکه تکه کرده بودند و ما بی درفش و بی پرچم بوديم تازه توانستيم شير و خورشيد را هم مثل خيلی چيزهای ديگر با زيرکی برگردانيم. در آن زمان ها ما پرچم سه رنگ نداشتيم. در همين دو سه قرن اخیر است که تغييراتی در پرچم ما بوجود آمد و اتفاقا اگر قرار است که بگوييم چيزی از اين پرچم کاملا مربوط به فرهنگ ايرانی نيست همان رنگ هايش است که از زمان صفويه تا زمان قاجاريه همينطور تغيير کرده است و همين طور شمشيری که به دست شير داده اند. اما باز اقلا همه آنقدر عقل داشتند که کاری به کار شير و خورشيدش نداشته باشند و آن را در جای اصلی اش که پرچم سرزمين ما باشد بنشانند
اما اگر همه ی اين مراجعات به استوره و تاريخ يا حتی، به قولی، خيالپردازی را کنار بگذاريم، باز هم نمی توانيم سمبل و نشانه های چند هزار ساله ای را که بر پرچم يک سرزمين است تغيير دهيم ـ آن هم در زمانه ای که ده ها سال از شکل گيری دولت ـ ملت ها گذشته است و پرچم های سرزمين ها شکل و شمايلی ثابت پيدا کرده اند و ساليان سال بر سر در ملل متحد و بر سر در همه ی مراسم رسمی و غير رسمی جهانی وجود داشته و معلوم و مشخص شده است که چه پرچمی از آن چه کشوری است
به نظر من، انجام تغييری به اين بزرگی در مشخصات پرچم يک سرزمين يکی از غير منطقی ترين و بيهوده ترين و بی ثمر ترين تغييرات است، برخاسته از زمينه ای از خشم های آنی و هيجانات نامتعادل. برای اثبات بی منطق بودن اين تغيير همانا بس که می بينيم هر چه بيشتر از اين تغيير می گذرد مردمان کمتر به آن عادت می کنند. علامت موجود بر پرچم ايران، حتی اگر علامتی مقدس هم باشد، باز برای مردمان ما ناآشنا مانده است. يعنی، اين علامت جايش بر پرچم ما نيست، به خصوص که خواسته است بر جای چيزی همچون شير و خورشيد بنشيند که برای مردمان ما مطبوع و آشنا و دوست داشتنی بوده اند ـ آنقدر مطبوع و دوست داشتنی که از دو سه سال پس از انقلاب ناگهان تصويرهای شير با طرح های مختلف بر در و ديوار و پنجره و خانه های ما پيدا شده است. از نخستين سال های پس از انقلاب اسلامی، تصوير خورشيد، يا خورشيد خانوم، ديده ايم که حتی با حجابش در نقاشی ها و کارت پستال ها و باز بر در و ديوار نشانده شده. خورشيد و شير را از روی پرچم برداشتند اما همين کار موجب شد که اين نشانه ها در سراسر زندگی مردم حضور داشته باشند
اما مردمان هنوز نمی توانستند آرام بگيرند. آنها همچنان به دنبال برگرداندن اين نمادهای هميشه آشنا بر پرچم شان بودند. و اين گونه بود که ناگهان استفاده از همان پرچم شير و خورشيد نشان به شکل های متفاوت و در جاهای متفاوت معمول شد
ماجرا از بيرون از کشور شروع شد . ابتدا در تظاهرات روزهای خاص و در خيابان ها و بعد در تلويزيون ها روی ميز اجرا کنندگان برنامه ها نشست. کم کم کار به جايي رسيد که وقتی فوتباليست ها برای انجام مسابقه از ايران به خارج کشور می آمدند، در زمين های مسابقه تعداد پرچم های شير و خورشيد نشان آنقدر زياد بود که حيرت تماشاييان غير ايرانی را بر می انگيخت: آخر چگونه پرچم رسمی کشوری با پرچمی که در دست شهروندانش می چرخد متفاوت است؟ و آنگاه کار به جايي رسيد که حکومت ايران مجبور شد همراه با بازيکن هايش هزاران هزار پرچم اسلامی هم بفرستد تا مجانی به دست مردم بدهند. اما اين کار هم ثمری نداشت. مردمان، جز معدود سفارتی های آن محل، همچنان پرچم شير و خورشيد نشان می خريدند و آن را دست می گرفتند
البته هميشه وابستگان به حکومت اسلامی گفته اند که اين مردم همان طاغوتی های طرفدار سلطنت اند، يا منافقين اند. اما کار اين اتهام يا شايعه هم نگرفته است. اکنون، پس از بيست و هفت سال که از تغيير غير منطقی و بيهوده پرچم ايران می گذرد، می بينيم که در بيرون از ايران در هر جا که ايرانی هست و پرچم ايران هم هست يک شير و يک خورشيد خانم هم نشسته بر ميانه اش. به طوری که اکنون هر بيينده بی غرضی می تواند شهادت دهد که شير و خورشيد ما به جای خودش بازگشته است: از رژه های سال نوی ايرانی در خيابان های اروپا و آمريکا گرفته تا جشن هايي در سالن ها و هتل های شهرهای بزرگ، تا خانه هاي کوچک و بزرگ اکثر ايرانيان در سراسر جهان، همه جا پرچم ايران، با شيرش و خورشيدش حضور دارد. ديگر کسی نمی تواند بگويد که پرچم ايران با شير و خورشيدش يک مساله ی سياسی است يا به گروه و سازمان سياسی خاصی وابسته است
آن چه شير و خورشيد را به طور غير رسمی اما به شکلی گسترده به پرچم ما بازگردانده واکنش ساده و طبيعی مردم در ارتباط با فرهنگ ايرانی خودشان است. اکنون مساله شير و خورشيد روی پرچم ايران هم مثل نوروز و چهارشنبه سوری و پاسارگاد و تخت جمشيد و آرامگاه فردوسی و هر آنچه که در فرهنگ ايرانی عزيز و با اهميت است از مساله ای سياسی به مساله ای ملی تبديل شده و در جان های هر ايرانی معتقد به ارزش های ملی  انسانی نشسته است. و هر نماد و نشانه ای غير از آن بر پرچم سه رنگ ما، حتی اگر آن نماد و نشانه برای همه ی مردمان هم محترم باشد، حکم نشستن بر جای ـ به قول آقايان ـ غصبی را دارد
اکنون ديگر ثابت شده است که اين شير نه ربطی به شاهان دارد و نه ربطی به مخالفين شاهان؛ نه متعلق به بی خدايان است و نه متعلق به مذهبيون؛ هزاران سال است که با آناهيتايش، يا با خورشيد خانمش، نشسته در قلب فرهنگ ما، و تا امروز آمده است و اکنون در خيابان های نيويورک، واشنگتن، لس آنجلس، پاريس و لندن و همين دنور، با چهارده پانزده هزار ايرانی اش، همه جا در دست پير و جوان و کودک ايرانی می تازد و می بالد
باور نمی کنيد؟ سری به خانه های ايران بزنيد و ببينيد که حتی در خانه های معتقدين به اسلام، و حتی در کنار سفره های هفت سين هم، همين شير و خورشيد نشسته است. پس، باور کنيد اين خورشيد خانم از آن خورشيد هايي نيست که چند صباحی تاريکی بتواند خاموشش کند و اين شير هم از آن شيرهايي نيست که به راحتی از خورشيد خانم و از خانه خودش بگذرد و يا اجازه دهد که با دمش بازی کنند.
 
 
نوشته شکوه میرزادگی
منبع : www.puyeshgaraan.com 
+ نوشته شده در  85/01/25ساعت 0:57  توسط مهشید  | 

زنان ایران

یک ضرب المثل ژاپنی می گوید : به خانه که می رسی کشیده ایی بر بنا گوش زنت بزن؛ تو نمیدانی چرا می زنی ؛ او اما می داند چرا می خورد.در فرهنگ اجتماعی ما نیز ، زنان به بسیاری پلیدیها متهمند : خاله زنک بازی اتهامی ست سخت که گاه متوجه مردان نیز می شود. زنانه زدگی توهینی بزرگ است برای مردان. در برابر نه خاله مردک بازی رایج است و نه مردانه رنگی معنائی دارد.اما ، مردانگی صفتی بسیار درخشان محسوب می شود و زنانگی فقط اشاره به جنسیت دارد و به عنوان یک صفت اخلاقی بی معناست. زنان متهمند که توطئه گرند ، بی وفایند ، سو استفاده گرند ، سبک سرند . زن ایرانی بسیار خصلتهای انسانی هم دارد ، اما ، اگر پاره ایی زنان ایران چنانند که در بالا اشاره شد ، آیا راهی برای ارتقای شخصیتی برایشان گذاشته شده است ؟ رابطه زنان با مردان ، در جوامع مردسالار ، کمابیش و به تفاوت ، رابطه شکنجه شده و شکنجه گراست .طبق آمار ارایه شده در روزنامه های کشور ، 79% زنان ایرانی طعم خشونت خانگی را چشیده اند ، و گزارشات دیگر نشان می دهد که این زنان به کرات مورد آزار جسمی قرار داشته اند. این تنها شوهران نیستند که دست بزن دارند ، زن ایرانی از پدر ، برادر و حتی دیگر مردان و جوانان فامیل آزار میبیند و در کوچه و خیابان و حتی اینترنت ، از چشم هیز مردان هوسباز در امان نیست . طبق گزارش روزنامه شرق ، 67 درصد دانش آموزان دختر اصفهانی دچار پریشیدگی روانی هستند . این یک فاجعه است و به احتمال زیاد ، افسردگی های خفیف وشاید متوسط در این آمار به حساب نیامده اند. این تنها شکنجه جسمی مداوم زنان نیست که روان آنان را پریشان می کند ، بلکه دختر ایرانی به محض رسیدن به خود آگاهی جنسی ، یاد می گیرد ( البته به او به کرات یاد می دهند) که باید از جنسیت خود شرمنده باشد . در فرهنگ اجتماعی ما نام این شرمندگی می شود حجب و حیا و نجابت . زنی با این احساس مداوم خفت ، دچار افسردگی روانی هم اگر نشود ، شریک جنسی خود ( شوهر یا دوست پسر ) را نا محترم خواهد دانست ، چرا که مردش نیازمند و خواهان آن چیزی در اوست که او خود از داشتنش شرمنده است ، و باید توجه کرد که در فرهنگ اجتماعی ما عمل جنسی از جانب مرد ، یک افتخار و از جانب زن یک ننگ شمرده می شود و پاره ایی از مردان ، زنان را با شکل انجام آمیزش ، مدام تحقیر می کنند . یک دختر ایرانی اگر دوست پسر داشته باشد ، توسط خانواده و جامعه تحقیر می شود . چه بسیار دخترانی که به همین علت از خانه فرار می کنند و گرفتار دام باندهای مافیائی هم می گردند ، در عوض مردان با تظاهر به داشتن رابطه با یک دختر و یا زن شوهر دار حتی ، برای خود ، مثلا ، بین رفقا کسب افتخار می کنند. این تنها خانواده نیست که برای دختر ایرانی بدل به شکنجه گاه می شود ، زن ایرانی در کل جامعه مورد تحقیر و شکنجه مداوم روانی قرار دارد . در حالی که زنان ، در بسیاری از زمینه ها ، دقت و مراقبت بیشتری در کار دارند . دامنه اشتغال زنان ایران محدود است و در ازای کار مساوی به آنان مزد کمتری می دهند . در سالهای گذشته ، به طور متوسط سالی 24 هزار زن ایرانی از بخش صنعت اخراج شده اند ، این هیچ ، حتی گاه ، به حکم دادگاه ، در پی شکایت شوهر از اشتغال محروم گشته اند . آری ، زن ایرانی یک انسان کمابیش شکنجه شده است . چنین زنی چه کند اگر خودش را پنهان نکند ؟ و.... البته که همه زنان ایرانی چنین نمی کنند . حاشا ! در میان زنان این کشور و حتی در میان زنان روستایی ، آزاد زنانی را دیده ام که گوی آزادگی از مردان ربوده اند. قصدم باز کردن ریشه ایی درد است. زنی که در اسارت یک مردسالار است ، مدام در معرض بازجوئی او هم قرار دارد ، باید ثابت کند که بی گناه است ، که نجیب است ، که سر براه است و پارساست . در حقیقت باز جویی یک صحنه سازی حساب شده است که به شکنجه هاله ایی از مشروعیت می دهد و ، در عین حال ، فشارهای اخلاقی را وارونه می کند . بازجویی این توهم را بوجود می آورد که شقاوت فقط یک نیروی کمکی حقیقت است و قربانی ، در نهایت ، خودش مقصر بلایی است که بر سرش آمده است . و این قربانی باید بازی گری کند تا از شکنجه بیشتر در امان بماند و گر نه چه کند ؟ باید دروغ هم بگوید ، باید فریب هم بدهد.این در واقع ، تنها راه نجات او برای کمتر شکنجه شدن است. باید توجه کرد که زنان ، تنها ، نیمی از جامعه نیستند ، آنان مادران و سازندگان شخصیت نسل آینده هستند . به همین خاطر است که آزادی زنان و داشتن حقوق برابر با مردان و رها شدن آنان از قیدهای خرافه آمیز پدر سالاری ، مسئله ملی ست و فقط به زنان ارتباط ندارد.
+ نوشته شده در  84/12/03ساعت 16:1  توسط مــهدی  |